تبليغاتX
در کوچه های شعر گناباد

تصویر برگ برلب باران لحاظ شد

قد قامت الصلاه که  وقت نماز شد

 شوری گرفت  پردگیان خیال را

گویا نقاب چهره ی جانانه باز شد

چیزی شبیه عشق فرا خوانده باغ را

جادوی نام کیست که آئینه سازشد

از آسمان ماذنه عطراذان دمید

وقت جنون ومستی ورازونیاز شد

لبریز حیرتیم در این جلوه زار نور

قد قامت الصلاه که وقت نماز شد

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:59 توسط حمید خصلتی| |

تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست 

مانند ابروان تو پروانه نيست هست

درساحت شگرف حضورت شكسته تر

از اين دل سبكسر ديوانه نيست هست

صف بسته اندمحض لبت جمله عاشقان

غافل از اين كه يار در اين خانه نيست هست

اينجا كه قبله معني وحدت نمي دهد

جاي حلول كثرت بيگانه نيست هست

حرفي بزن تمامت ما را ورق زدند

غير از عدم مقابل جانانه نيست هست

لبهاي سر به مهر تورازي ست لاجرم

تلميح چشم هاي تو افسانه نيست هست 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 16:19 توسط حمید خصلتی| |

شبيه باور جادوي باستان شده اي

دوباره ساحره ي من كمي جوان شده اي

قضيه چيست كه باور نمي كند دل من

تو نام ديگر بغضي، ترانه خوان شده اي

قضيه چيست نه كنعان و چاه بود ونه گرگ

ولي تو يوسف زيباي مصريان شده اي

درآستان مليح لبت چه مي گذرد       

كه نقل محفل سرتاسر جهان شده اي

گرفته وسعت چشم تو شاه راه خيال  

دليل روشن غوغاي عاشقان شده اي  

چه خوب مي شد اگرلحظه اي پرنده شدن

به شوق اينكه تو تفسير آسمان شده اي

اگر چه ديدن رويت حقيقت است ولي  

شبيه باور جادوي باستان شده اي       

 

  

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 19:35 توسط حمید خصلتی| |
چشمك بزن اي آتش پاك اهورايي

ساحل نشين ناز من فانوس دريايي

چشمك بزن تا باز گردد امن وآسايش

بر عرشه ي  طوفاني  امواج هر جايي

اينجا مسافر،موج، كشتي،ناخدا،تنهاست

تنها تراز مفهوم ناميراي تنهايي

اينجا براي ديدنت اميد هايي هست

گفتند با ما جاشوان از دور پيدايي

اما نه انگار آسمان ابري وباراني ست

ديگر نمي بيبند كسي از دور ها جايي

اينجا گره خورده ست كارو بار ماها سخت

فانوس من چندين قدم نزديك مي آيي

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:43 توسط حمید خصلتی| |

کار سکوت و ولوله بالا گرفته است         

از بس که چشم راه تماشا گرفته است

از جنس درد نیست که همسایه ی غم است

بغضی که راه کوچه ی مار اگرفته است

دارد نهيب مي زند از هر كرانه غم

ابري كبود پنجره ها را گرفته است

تصوير خواب ناك غزل هاي كودكي

در لحظه هاي امشب من جا گرفته است

يك ديو يا فرشته؟چه گويم كه چيست اين

در هفت بند ناي تنم پا گرفته است

مي دانم اينقدركه دلم مثل جمعه ها

ازانتظارمردم اينجا گرفته است

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:57 توسط حمید خصلتی| |

دوباره شعر هواي تورا بهانه گرفت

و سينه ريز غزل شورعاشقانه گرفت

لهيب همهمه دركوچه ي صدا پيچيد

 سكوت بغض چنان راه بر ترانه گرفت

 كه لحن عافيت ازسر خوشي فراتر رفت

 دوباره آتش خاموش جان زبانه گرفت

طنين لهجه ي شيرين گيسوان كسي

مرا به سحر وجود تو در  ميانه گرفت

دوباره نوبت بد مستي دل من شد

و چشم خانه به دوشت مرا نشانه گرفت

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 21:32 توسط حمید خصلتی| |

دوباره شعر مرا مي برد به مهماني

به كوچه هاي قشنگ تو با غزل خواني

به كوچه هاي قشنگي كه خاطرات تو بود

و خاطرات قشنگي كه خوب مي داني

قشنگ مثل غزل هاي بي مغازله ات

و درك مبهم من از سكوت وحيراني

دو باره باز شب من قشنگ تر شده است

"ز آيه هاي نگاهم ببين چه مي خواني"

اميد جاري دل هاي بي قرار تويي

چه آرزوي قشنگي چه فصل پاياني!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:22 توسط حمید خصلتی| |

صبح بيدار شد از پنجره باريد غزل

نرم از دامنه ي ابر تراويد غزل

آب در آينه خنديد وگواراتر شد

مست دركوچه اسفند درخشيد غزل

باغ دررقص شدو گرم شكوفايي رود

باد ازتخت به زير آمد وتابيد غزل

شور در دشت فرو ريخت دامن دامن

رعد دركوه فرود آمدوپاشيد  غزل

چشمه در غلغله افتادو جوشيد زمين

از فرو دست ترين  خاك خروشيد غزل

روح افزا وطرب خيز شدآميزه ي گل

نور شد زمزمه شد درسبد عيد غزل

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:33 توسط حمید خصلتی| |

 

دكلمه مي شود سال هاي دورم

 بر زبان ترانه خوانان

به گونه ي خسرواني.

پرهيبي ازشكوه ديروزينم

هنوزم،

بر مرغزار باورم

به چرا ، بره گاني

تازه پا

در جست وخيز

بع بع كنان،

مي لول ند

برنشيب تپه ماهور هاي اين حوالي

برگرفته ازهي هاي چوپاني كهنه كار

مقام شوريدگي اين تبار.

بر گذشته ي فرهيختگي ام

به  تگ

اسباني رام

به نوازش سيب گونه هاي دختر كدخدا.

وگور هايي  كه تابهار بامن دويده اند

وشكارچياني كه تا به صبح در پرچين ها 

خميازه مي كشند

وماه آغل مي بندد.....

فصل دوشيدن ميش ها پس كي ميرسد؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط حمید خصلتی| |

تا كي كنار بهت غزل مي  نشاني ام

حيرت دميده كودك شيرين زباني ام

دركوچه هاي زلف خم اندر خم ات گم ام

يك تار مو  ميان من است ونشاني ام

عمري درآستانه به سر شد به اين خيال

يك آن به پرنيان حضورت بخواني ام

يا من ترابه وادي خوابم كشانمت

يا مي شود به بزم نگاهت كشاني ام

درگير و دار  ناب ترين عاشقانه ها

تا ساحت بهارلبت مي رساني ام

هرگزمباد    پرده نشين حريم نور 

از ارتفاع ناز نگاهت براني ام

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:0 توسط حمید خصلتی| |
به شیوه ی خسرواني هاي  مهدي اخوان ثالث

يك باغ گل ترانه در سينه ي توست  

 يك دشت سخن جوانه در سينه ي من

يك آينه رو به باغ آيينه ي من 

 يك آينه خانه باغ آيينه ي توست

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:22 توسط حمید خصلتی| |

هفت برادر را شماره مي كنم

 

در مهتابي

 

به طراوت شبان باتو

 

 بيشتر از آنچه بداني تا هفت شمرده ام

 

پَلْمْ،درهزارويكشب پيرزن

 

تا گوشواره هاي دختركان پايين مي آيد

 

طعم ماه در زير دندان هاي شيري كودك ذق ذق مي كند

 ..................

پانوشت:

پَلْمْ   درگویش قدیم مردم خراسان به خوشه ی پروین گفته می شد

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 4:18 توسط حمید خصلتی| |

 

عطش آگينم ودرخواب مي بينم چه شب ها را

درون كوزه مي ريزم صداي  آب  دريا  را

مگر يارانه ي چشم تو دست خاطرم گيرد

وگرنه باز هم گم مي كنم خورشيد معنا را

پر از الفاظ نامانوس وابهام آورم ليكن

اشارات تو آسان مي كند فهم غزل هارا

دلاويزم به قنديل جنون انگيز گيسويت

مگر بر کوچه ی چشمم گذاری لحظه ای پارا

به قصد قربت دامان مهرت شوق بارانم

كدامين صبح شور انگيز باور مي كني مارا                                                        

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:27 توسط حمید خصلتی| |
معنا نمی شود عطش بی کرانه ام

 

در کوچه های بی رمق شاعرانه ام

 

از بس که شعر بی در وپیکر سروده ام

 

از بس که بوی درد ندارد ترانه ام

 

می سوزم از غرور غزل های سوخته

 

و زشرم شعر های کمی عاشقانه ام

 

من شعله ای که منحصر درد می شوم

 

حتی نمی رسد به زبانم زبانه ام

 

دارد مرور می شود از صبح تا غروب

 

بغضی کنار پنجره تنها نشانه ام

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 21:57 توسط حمید خصلتی| |

 

وچارده ترانه نذر كرده ام

 

به ساحت بهار دامنت بياورم

 

اگر قلم صداي پاي عشق را،

 

 به سنگفرش كوچه ي رسيدنت

 

 قدم زند

 

و باز هم تو آشناي دير ،پاي خسته ي مرا نشانه ميروي

 

ومن كنار شاخه هاي مهرباني ات

 

به سمت سيب هاي سرنوشت محو مي شوم

 

دل

همان بهانه جوي دير پا

 

كنار چشمه هاي روشن هميشه جاري ات

 

هبوط مي كند

 

سكوت ميكنم

 

تا همان بهانه جوي دير پا دلم

 

باتو همنشين تازه اش چه ميكند

 

آسمان هواي يك بغل ستاره مي كند

 

دوباره دل

 

دو نيمه سيب مي شود

 

و ناودان خانه نور چكه ميكند

 

دوباره يك نگاه آشنا در استان در.....

 

وعشق مي رسد ز  راه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 6:20 توسط حمید خصلتی| |

مهمان لاله

 

 

ديگر براي بودن تو دير مي شود

 

فردا كه خواب فاصله تعبير مي شود

 

ايجاز رفتن است براي رسيدن ات

 

وقتي كه قاف قله ي تقدير مي شود

 

با چارده ستاره دميدي به باورم

 

مهتاب من چه زود فراگير مي شود

 

يك شهر پر كرشمه ولي بي صداي تو

 

مثل غروب جمعه نفس گير مي شود

 

بيهوده نيست دچار غزل گفتن ات شدم

 

مهمان لاله زود نمك گير مي شود

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:29 توسط حمید خصلتی| |

  پنجره

 باز مي شود وباران نم نمك بر گونه هاي منتظرش می ریزد 

 

باران صداي چشم هاي كسي را با بوي كاهگل تركيب ميكند

 

 ومردي ديرينه هاي کودکی اش را در انحنای مهربانی نیلوفرمرور ميكند

 

معشوق باستاني اين چشم بي قرار روزي با  شاخه هاي مريم و شب بو بر خواهد گشت

 

معشوق باستاني من هر روز از پشت ابر هاي همين آبادي  چشمک می زند

 

معشوق باستاني من هرروز به گونه دختركان همين حوالي تكرار ميشود

 

معشوق باستاني من هر روز

 

در كاخ چل ستون در پشت تپه هاي سيلك از من صد ها هزار چشم تماشا گرفته است

 

ديروز دختركان  اين مرغزار  دوشادوش  عاشقان هر كجا

 

آهوانه تا ابتداي مهرباني اين دشت تكرار مي شدند

 

امروز با چندمين دوباره ي زيبا

 

 در رقص 

 

نوباوگان

 

كرشمه كنان

 

 بر دوش چندين سبو ز آب اساطيري زمين

 

 دنبال سرنوشت حتمي خود هستند

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 16:49 توسط حمید خصلتی| |

سه پرده دور از هم

 

(پرده ي اول)

 

دوباره سر بر ميگرداني بهار

 

من پريشان،من سرگردان

 

لبخند كفايت نمي كند

 

امروز اگر نيامده باشي

 

حتي ،پاييز مي رسد

 

******

بسان باد گذشتي

 

وگونه ي آمدنت ،شبيه هيچ كس.

 

صرف ماندن كردم

 

فعلي براي چشم هاي تو نا آشنا

 

چه سبز مي گذري

 

وچه زرد ورق زدند تورا.

 

ققنوس ميشوم؛آتش بياوريد

 

 

************

صدايي نيست

 

مبهم تر از هميشه؛بي تو ام

 

پشت تفهيم يك درد،سرد شد بارها

 

تلخ مي شوم،گرم مي شوم

 

از ارتفاع شك بيگانه ميشوي

 

گاهي

 

آيينه مي شوي

 

آيينه مي شوم.

 

چيزي شكست

 

 آخر سر،

 

شايد گدازه هاي دلم باشد

 

******


(پرده ي دوم)


از تقديرم گذشتي   

 

 و پيشاني ام را هاشور زدي

 

بر مي گردي؟

***
سنگين بي رقيب

 

بر باورم احاطه ندارد

 

مثل تو هيچ كس؛

 

انجام اين ستاره همان،

 

آني كه مي شناسي اش

 

بي تو هيچ

 

بي تو عدم.

 

آغاز اين غبار، همان.

 

آني كه مي شناسي اش

 

باتو همه،

 

باتوجاودان،

 

باتو خدا.

*********

شايد به گاه آمده باشي

 

وقتي كه باغ

 

در انحصار يك پرنده نباشد

 

يا آسمان در حسرت بهار بماند،

 

يا سرخ برگ برنده نباشد

 

خاكستر تو  حرف آخر معشوق؛

 

اندوه ناك همسفر

 

اما

 

هر ديگري غير از تو بود

 

آخر سر

 

واپيچه هاي درد خودش را

 

فرياد مي كشيد

 

نيلوفرانه خوب مي آويزي

 

رخت نمور خاطره ها را

 

********

(پرده ي سوم)

 

از نفس افتاده اين مسافر خسته

 

مرگي فراهم كن تا چراغان كند  

 

تمام كوچه هاي دلش را؛

 

سياه تر از هر چه شب

 

روزهاي آفتابي اش

 

اين انحصار حرف عجيبي ست

 

معشوقه ي هزار روسپي

 

  در خواب هاي توشلاق مي خورد

 

دختر هاي باكره با چشم هاي هيز

 

تفاوت را بي تفاوت مي خوانند

 

در كوچه هاي پسا مدرن ،موريانه ها

 

 ساندويچ جگر تعارف مي كنند!

 

فردا دجال همه را به يك چشم نگاه مي كند

 

اين سوتر

 

 مردي درمنه بو مي كند

 

سپنج هايت را بسوز همسايه

 

بر پيشاني ات چه نوشته اند!؟

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:8 توسط حمید خصلتی| |

 

 

پلكي ميان چشم توتامن زمان،همين

 

بردار اين حرير فاصله را از ميان همين

 

دارد نگاه منتشرم محو مي شود

 

در نازكاي وسعتت اي آسمان ،همين

 

از كهكشان موي تو تا جوي آفتاب

 

مارا بس است زمزم شعري روان،همين

 

اینجا خداي واژه غزل خيز مي شود

 

بر بافه هاي نور فراروي مان،همين

 

دارم به بند مي كشم اسفندهاي شعر

 

 اردي بهشت خاطره با من بمان، همين

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 0:15 توسط حمید خصلتی| |

براي       HÅRÐÇåñÐ¥   ودوست گرانمايه، شاعرعزيز       "آرزو "

 

شعری برای خاطر ریماسروده ای

از داغ  و درد  مثل دل ما سروده ای

هرچندخسته ای تو از این انتظار سرد

ای مهربان من چه  فریبا  سروده ای:

عمرم چنان شبی ست که یلداش ابتداست

از این هبوط سردچه ترسا سروده ای:

تکرار میشوم به غم و اشک وآه سرد

 حرف دل من است که زیبا سروده ای

دل تنگ وخسته ایم از این قحط نارو نور

اما چه خوب پنجره هارا سروده ای

تو روزنه ی امید منی آرزوی باغ

زین چشم خشک مانده چرا ؟ها؟سروده ای!؟

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:21 توسط حمید خصلتی| |

بسان باد گذشتي

 

 

وگونه ي آمدنت ،شبيه هيچ كس.

 

 

صرف ماندن كردم

 

 

فعلي براي چشم هاي تو نا آشنا

 

 

چه سبز مي گذري

 

 

وچه زرد ورق زدند تورا.

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:16 توسط حمید خصلتی| |
حرداد رفت بي تو بهاراچه مي شود

بي قاب باغ پنجره ها را چه مي شود

دل بسته بود آينه اش را به خاطرت

تا بعد از اين مخاطره مارا چه مي شود

يك شب نشد بيايي وآيينه نشكند

حالا شكست،مهر و وفا را چه مي شود

تلفيق عشق و نام تو يك اتفاق نيست

از ما مپرس اينكه شمارا چه مي شود

بي رونق است كوچه ي ما بي صداي تو

برگرد اي هميشه ،خدارا،چه مي شود

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 6:39 توسط حمید خصلتی| |

بارون مياد جرجر

 

 روپشت بوم هاجر

 

هاجر.....

 

 صداي گرم مادرم;

 

دوباره باز

 

ترانه هاش، لالايي ياش

 

لالا   لالا   گل زيره

 

چراخوابت نمي گيره

 

بابات رفته....

 

 زني گيره

 

لالا       لالا  مياد     بابات

 

صداي خنده هاش مياد

 

لالا     لالا

 

چه نازنين  

 

لا لا  لالا

 

چه   دلربا

 

صداي نازمادرم

 

پيچيده توي كوچه ها

                                                                                                                                                   

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:24 توسط حمید خصلتی| |
ثانیه ها

پلک می زند

ومن پیر می شوم

چتر عاطفه ات،باراني ست

چه خوب" تر"مي شويم

آسمان ،زيباي بي محابا

عاشق مي شود

چشمك مي زند

شب

                                                                                                         حميد خصلتي

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط حمید خصلتی| |
وقتي كه باتو ام؛

هر ساعتي كه مي گذرد ،يك دقيقه نيست

      اماكدام لحظه ي بي تو ،كم از كبيسه بود؟              

                                

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 5:43 توسط حمید خصلتی| |

عطش آگينم ودرخواب مي بينم چه شب ها را

درون كوزه مي ريزم صداي  آب  دريا  را

مگر يارانه ي چشم تو دست خاطرم گيرد

وگرنه باز هم گم مي كنم خورشيد معنا را

پر از الفاظ نامانوس وابهام آورم ليكن

اشارات تو آسان مي كند فهم غزل هارا

دلاويزم به قنديل جنون انگيز گيسويت

مگر بر کوچه ی چشمم گذاری لحظه ای پارا

به قصد قربت دامان مهرت شوق بارانم

كدامين صبح شور انگيز باور مي كني مارا                                                                         

                                                                                                                        حميد خصلتي

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:2 توسط حمید خصلتی| |

تو ضد ضرب میزنی به شعر خود سرانه ام

 

ومن سکوت می کنم شروع هر ترانه ام

 

صریح گفته ام عطش ترانه ساز می شود

 

چه نسبتی ست با تو وخماری شبانه ام

 

ولی تو تا دم سحر مرا مجاب می کنی

 

وعاقبت منم که سمت بی خودی روانه ام

 

پر از شکسته بالی ام به انتها نمی رسم

 

برای وقفه ای چنین تو می شوی بهانه ام

 

صدای پای سوختن زبانه می کشد زدل

 

توگریه می کنی مگر به شعرخود سرانه ام

 

                                                                                                                    حميد خصلتي                                                                                     

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:2 توسط حمید خصلتی| |

برای از تو سرودن كه آرزوي محالي                             

 

وضو گرفته نگاهم به    ابرهاي شمالي

 

هنوز در شب ابهام واژه هاي خيالم

 

كه شعر ناب تو مي بارد از لبم به زلالي

 بهار غرق نيازست وباغ مست تمنا                                                                                                           

خزان گرفته دراينجا روند روبه زوالي

 

شعور سبز پريدن درآسمان  جمالت

 

نمي رسد به خيالم زشرم بي پرو بالي

 

بگير دست دلم راكه جاودانه بخوانم

 

مرا به سمت رسيدن ببر از اين همه كالي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:38 توسط حمید خصلتی| |

می شود در انحنای ماهتاب ،آسمانی غرق حیرانی  شود

 

ابر حیرت در جمال آباد عشق، بانی یک صبح بارانی شود

 

یک پرستو بال در بال نسيم ،سرمه باران می کند آیینه را

 

می شود در کوچه باغ زندگی ،عطر شبنم گرده افشانی شود

 

می شود نیلوفری سرمست وار از عبور کوچه هامان بگذرد

 

باز عشق است وفضایی آشنا ،آنچه می دانم ومی دانی شود

 

می رسد مردی ز ایل پاک نور،ترجمان واژه ی دلدادگی

 

تاکنار آخرین آواز باغ، حامی مفهوم انسانی شود

 

می تراود از لب گل شعر ناب ،باز هم تقدیر قمصر شد گلاب

 

بی گمان در این خمارآلودگی ،یک غزل صد بار طوفانی شود

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط حمید خصلتی| |
به لطف شعرنگاهت پر از شعور زلالم

چومرغ بی پرو بالم که داده ای پر وبالم

در این کویر ترک خورده من سراب وسکوتم

ببار ابر عطوفت ببین که رو به  زوالم

میان خوابم وبیداری از حضور قشنگت

پر ازجنون کویرم پراز غرور شمالم

فریب نام ترا خورد آدم از ازل اما

منم که ناشده آدم فریب.... وای به حالم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:48 توسط حمید خصلتی| |