تبليغاتX
در کوچه های شعر گناباد

در کوچه های شعر گناباد

واگویه ها،دل نوشته هاو هذیان های کودکانه ی یک کوچه گرد.............

 

...در اندوه نداشتن دست وپا می زند.

 

شاعری که نفس هایش را به چشمان تو دخیل بسته بود

 

کز می کند با زانوانی که به نداشتن ات خو کرده اند

 

 تمام آرزوهایش رابه پنجره ای که رو به باغچه باز می شود گره میزند

 

شاید درنیلوفرانی حلول کرده ای که خدای خورشید رامی پرستند.

 

 هر روز در هجوم فا-ص-ل- ه -ها محومی شوی

 

و من فقط

 

 به لحظه ای می اندیشم که ترا آفرید

 

راستی

 

 ترا باید بغل کرده باشد

 

 باید ترا بوسیده باشد

 

باید به چشمان ا ت خیره شده باشد

 

میدانم

 

ترا بغل کرده است

 

ترا بوسیده است

 

درچشمانت خیره شده است

..

 

برگرد

 

 باشعرهایی که نام تراجار بزند

 

من هم باید ترا بغل کرده باشم

 

ترا بوسیده باشم

 

 در چشمانت خیره شده باشم .

 

ترا بغل نکرده ام ترا نبوسیده ام

 

 در چشمانت خیره نشده ام

 

برمی گردی

 

 **********

پانوشت:این دلنوشت، یک دنیاست. پس برگشت دوباره

 


برچسب‌ها: نیلوفر, فاصله, خدای خورشید, دخیل, برمیگردی
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:58 توسط حمید خصلتی|

 

از من عبور کن به شبی رو به راه تر

 

دست تو می رسد به تباری پگاه تر

 

این  کوچه از طراوت گل موج می زند

 

جامی بگیر با شب چشمی سیاه تر

 

باور کن این پیاده فراموش می شود

               

در گیر ودار حادثه ای نابه گاه تر

 

شایدبه یک کرشمه حضوری ...نه لاجرم

 

هستند درخیال تو از ماه ما ه  تر

 

ما را بس است زمزمه ی کودکانه مان

                                                                                                     

بگذاربگذریم کمی بی گناه تر


پانوشت:البته با توصیه یکی از دوستان؛شاید به یک کرشمه... مصراعی است وام گرفته از یکی دیگر از غزل هایم که اینگونه بوده :شاید به یک کرشمه حضوری ردیف شد

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 22:0 توسط حمید خصلتی|

 

به روشنان قبیله ی لیلی

 

 به ماه چهره های عارف بسطام

 

 به گیسو پریشان سر زمین خراسان

 

 به شرق آیینه،

 

غرب سماع

 

به شمس خورشید

 

به مولوی ماه

 

آه؛

 

تصویری از نجابت لبخند هایی.

 

گم

 

در حصار دیرینه های خاموش من

 

در چرخش سفال های شوش وسیلک

 

درشهرهای سوخته

 

کوه های فراموش خواجه.

 

پنهان در اسطوره های دلکش  میان رودان.

 

با کدامین باد گرده افشانی شد باوربنفش آیین تو

 

حالا در گوشه های خوش بخت باغچه

 

از نیلوفران اهورایی به خواب های شاعرانه ام چشمک میزنی

 

خورشید تا لبه های روشن باغچه پایین آمده است

 

 تا روشنان قبیله ی لیلی... تا....

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:11 توسط حمید خصلتی|

رفته از خاطرباران زده روئیایی چند

 

وزمین پر شده ازداغ دلارایی چند

 

طپش باغچه لبریزتر  از شوربهار

 

کوچه از زمزمه ی کودک زیبایی چند

 

باد می خوانددر گوش سپیداربه ناز

 

نغمه ی دلکش سرسبزی فردایی چند

 

گل صد برگ فروریخته دامن دامن

 

گویی از بغچه ی گلرنگ فریبایی چند

 

دشت یکدست به رقص آمده از شوق بهار

 

دف بزن دختر باران به تمنایی  چند

 

عطربابونه گره خورده به موسیقی رود

 

قدح چشمه و تصویر پریسایی چند

 

شوربرخاسته از موی بنفشابی یار

 

رفته از خاطر باران زده روئیایی چند

 


برچسب‌ها: بابونه, چشمه, بنفشابی, بهار
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 22:53 توسط حمید خصلتی|

 

بهار گنجشک کوچکی است که تنهایی ات را به هم می ریزد

 

 وعمو نوروز دوباره کودکی ات را مرور می کند

 

بوی اسفند گم می شود

 

در کوچه های بی بنفشه

 

روزنامه فروش دورگرد خراسان را نیمه بها می فروشد

 هتل هما  در بست!

طرح هزاران لبخند

باجشنواره  ی نوروزی سامسونگ

کفش های تمام چرم تبریز/

پسته خندان اکبری /

دندانسازی تجربی/نصب نرم افزار روی انواع گوشی

/نه خانم من بلدنیستم/

سه خیابان جلوتر/ حرکت کن نیسان/

 پژو نوک مدادی توقف نکن/

 

شاعری در نافرمانی واژه های سخت گم می شود

 

خانم  هتل هما/

 

باران در خیابان ها راه می رو د 

 

  من  به پرستو هایی دلخوش کرده ام که برگردند و بهار را با خود به خانه بیاورند

 

/سکه ی یک ریالی خاله سارا/

 

اسکناس ده تومانی تا  نخورده/

 

 کلمپه های شیرین مادر

 

/لبخند از کوچه های کودکی ام بر می گردد

 

 واژه ها برایم دست تکان می دهند/

 

 وشعر هایم برای  رسیدنت به سبزه ها دخیل بسته اند/

 

خورشید بالا می آید و من هنوز به بنفشه ها فکر می کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:34 توسط حمید خصلتی|

وقتی بهار آمده بود رفتی

 

 هنوز هم ثانیه ها آوار می شوند

 

بر واژگان دیوانه ام

 

 وسپندارمذ از بالای پنج دری طلوع می کند

 

بی تو

 

دم جنبانک با بهار برگشته است

 

ویاکریم ها شمعدانی ات  را دوره کرده اند

 

بنفشه از خروسخوان دارد آب وجارو می کند

 

بوی کاهگل بقال سرکوچه را شاعر کرده است

 

و من هنوز در انحنای ناز انگشتانت گم شده ام

 

حالا دیگر کسی در فنجانم خیال نمی ریزد

 

برای رقص هرزه ی واژه ها

 

 در نیمکره ی راست ذهنم

 

به معجزه دل خوش کرده ام

 

دیروز همه ی جاده ها کوچ کردند

 

برای برگشتنت راهی نمانده است


برچسب‌ها: سپندارمذ, یاکریم, پنج دری, بنفشه, دم جنبانک, خروس خوان
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:21 توسط حمید خصلتی|

وقتی که نیستی ،اندوه ی در چشمانم لانه می کند

 

به گونه ی غم مبهم دیرین تو

 

دیروزهای دور

 

در چارشنبه بازار

 

تمام زندگی ات را فروختی ،بقچه ات را

 

در راسته ی بزازان زیوری به تنت راست نیامد

 

کولی های دوره گرد برایت جز شوریدگی ندیدند

 

 فروختی

 

فروختی

 

 تا شوریدگی بماند

 

 حالا با نداشته هایت خو کرده ای

 

 مثل بلدرچین کوچک امیر

 

در پشت میله های قفس.

 

آزادی فقط واژه زیبایی است

 

امروز در خیابان بهلول هرکسی را دیدم قفسش را با خود می برد

 

انگاردر چشمانم لانه می کندچیزی

 

متعالی تراز حسرت های دیروزین

 

تو می گویی

 

لعل بدخشانی اندوه...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 3:29 توسط حمید خصلتی|

دوباره خوشه ی تردید تا رسیدن رفت

 

و در هوای تو تا لحظه ی پریدن رفت

 

سکوت بود ودلم مثل ماه روشن بود

 

که  لحظه های تو مثل همیشه ی من بود

 

 سکوت بود و دلم تا پرندگی لغزید

 

 و ناگهان  به سرآغاز زندگی لغزید

 

چه اتفاق قشنگی از آسمان افتاد

 

چه سیب... نه گندم... نه یک جهان افتاد

 

میان لحظه ی نابالغی ترانه شدیم

 

درست مثل  الف بای کودکانه شدیم

 

مرا به لحن غزل های ناز  می خواندی

 

فرود شعر مرا تا فراز می خواندی

 

سکوت بودو هوا گرگ و میش تر می شد

 

 وابر بود و باران که بیشتر می شد

 

چقدر تر شدن از دست آسمان خوبست

 

همین دلیل بزرگی ست حالمان خوبست

 

چه لحظه های پر از شوق دل ربایی بود

 

صدای بارش   باران عجب صدایی بود

 

قدم زدیم و  به سمتی عجیب می رفتیم

 

 به سمت منظره ای دلفریب می رفتیم

 

هنوز حس قشنگ شنیدنت را داشت

 

تمام جاده که آهنگ دیدنت را داشت

 

ترانه خواندی واز لحن آسمان گفتی

 

و از شرا ب رسیدن برای مان گفتی

 

شمیم عطر تو الهام می دهد مارا

 

بخوان ترانه ی لبخند مهربان یارا

 

پر از جنون غزل بار دیدنت بودم

 

 تمام راه که مست شنیدنت بودم

 

نه من که هر چه در این جاده بودبا من بود

 

تمام دغدغه ی هر پدیده دیدن بود

 

هجوم ابر که آوار شد به شانه ی کوه

 

عروس برف فرود آمد از میانه ی کوه

 

چقدر فاصله انداخت بین من با تو 

 

دوباره من ،من تنها، دوباره تنها تو

 

صدای رعد درآمیخت با شکستن یار

 

وشب چه زود نمایان شد ازغروب بهار 

                          

شبی که می شود آغازبی بهانه ی تو

 

سفر به جاده ی مرگ است بی ترانه  ی تو

 

سفر پرنده ی بی بال در هجوم تگرگ

 

عزیز همسفرم بی تو جاده یعنی مرگ

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 13:9 توسط حمید خصلتی|

 

این فصل بی حضورشما فصل رنگ نیست

 

پاییز بی بنفشه که اصلا قشنگ نیست

 

دارد ترانه می رود ازکوچه ی خیال

 

بانوی واژه جای سکوت ودرنگ نیست

 

تعبیر خواب های پریشان من ولی

 

غیر از صدای زوزه ی شیپور جنگ نیست

 

اما برای کشتن مرد پیاده ای

 

دیگر نیازهست به توپ وتفنگ ؟ نیست

 

شاعر پرنده ای ست که از دست می رود

 

سنگ سیاه پشت سرش....حیف سنگ نیست؟

 

************

پانوشت:سنگ سیاه پشت سرش(در قدیم به جای الهی برنگردد می گفتند)

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 15:36 توسط حمید خصلتی|

 

مدت هاست به من پشت کرده ای

 

نمی دانستم که می شود گیسوانت را بافت

 

حالا که تصویر  پریشان مو را ندارم

 

 

----------------------------------------------

پانوشت:برای تصویری آشنا

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 8:33 توسط حمید خصلتی|

 

باغم چشمانت  شاعر شده ام

 

 حالا

 

بی تو شوریدگی از سرم می افتد بارها

 

 کاش کلاهی بود شوریدگی تا دوباره بر سر می گذاشتمش.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 8:26 توسط حمید خصلتی|

 

 

 بر خلاف عقربه های ساعت راه می روم

 

در امتداد بی توقف زمان

 

در هجوم واژه های سخت

 

*****

در مرغزار

 

اسبانی ناآرام

 

 تا ساحت لبان تو شیهه می کشند

 

سپید یال وحشی من تقدیر را به کوچه های فرنگیس می برد

 

آشوب در مرزهای بی خودی وهم.

 

در هندوچین.  

 

در شاه نشین گیسوانی بی نوازش

 

در شوریدگی لبخند های بی سرانجام.

 

برقص آ یار

 

برقص آ

 

تا آمیزه امید وشور و نجابت

 

 در خاستگاه  دختر درباری ات جنون

 

این شاعران پا به ماه را به تخلص عدم برساند.

 

روزی برمی گردی.

 

برمدار لحظه های بکر

 

تا آخرین پیامبرم باشی

 

بشکوه

 

شوریده وارا

 

نازآفرینا

 

یارا.

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:42 توسط حمید خصلتی|

از دوردست

 

به گونه ی گردباد های کویر

 

رقصنده در روئیا های کودکی من

 

ترانه های تنهایی یک ذهن ارجمند

 

....

 

خاطرات خاک آلود این تبار

 

در ازدحام  سوسوی باد

 

تا بینهایت تکرار می شود.

 

 از" کال غور" بوی باران بلند می شود

 

 وتو به پچپچه های  پاییز دل می بندی

 

دارد تمام می شود «هزاره ی آهوی کوهی»؛

 

دارد تمام می شود  جادوی بنفشه های مقرنس

 

حالا  بانوی دلپذیر رنگ

 

در کوچ ناگزیر از آسمان آبی بعد از ظهر.

 

کم کم طلوع تازه ی پاییز نازنین،

 

کم کم  شراب شعر؛

 

 افسوس بی بنفش.

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 4:52 توسط حمید خصلتی|

 

تشکیک می شود

 

در گزاره ی چشمت

 

که صریح ترین واژه ی جهان است

 

****

 

 لیلا نام دیگر توست

 

 و جنون بهانه ی لبخندت

 

در انحنای معروف ترین ترانه های عاشقانه ی زمین.

 

ژولیت، شیرین ،یا زلیخا

 

چه فرقی می کند

 

وقتی حماسه ی شوریدگی تو

 

پیرنگ اسطوره وجود می شود

 

بت های غضب آلود بابل

 

محبوبه های کرشمه زار رم

 

گیسوپریش های شرق شیدایی.

 

 وحالا

 

عروسکی در گستره آغوش کودکی کولی

 

تو

 

پرخاش معصومانه ی دخترکی تندخو

 

 تو

 

 التماس نگاه های گرسنه ای درموریتانی

 

تو.....

 

«من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر....»1

 

همه که نباید عاشق باشند

 

یکی خودش را دار می زند از نفهمیدن تو

 

یکی ودکا می فروشد

 

یکی می نوشد

 

یکی صوفی می شود

 

وخیلی ها دزد

 

درست وقتی دروغ نهادینه شده است

 

مادر بزرگ می گوید اینها همه زیر سر توست!


۱-شمس تبریزی


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 18:41 توسط حمید خصلتی|

شوخ وسرمست به دامان تو برمی گردد

 

یوسف مصر به کنعان تو بر می گردد

 

مثل روح از بدن خویش جدا افتاده ست

 

جان جانان توبر جان تو بر می گردد

 

هر چه در بی خبری از تو گرفته ست زمین

 

مثل خورشید دو چشمان تو بر می گردد

 

قصه ی عمر همانند بهاری ست که رفت

 

در خزان طبع غزل خوان تو بر می گردد

 

نوبت عاشقی پنجره ها خواهد شد

 

فصل پاییز که جانان تو بر می گردد

 

عاقبت جادوی این شهر فرو خواهد مرد

 

انکه رفته است به سامان تو بر می گردد

 

من به روزخوش مژگان تو ایمان دارم

 

دست مارال به دستان تو بر می گردد

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 21:18 توسط حمید خصلتی|

 

طرح مژگان تو با شعر مجسم نشود

 

که پری زاده در آیینه ی آدم نشود

 

پرده بردارجنون بر سر راهم بگذار

 

به نگاهی که از الطاف شما کم نشود

 

دفتری پرشده ازمنحنی ابروها

 

بی شب چشم ولی ماه فراهم نشود

 

هر چه کردیم سخن از تو بگوییم نشد

 

لاجرم یاد تو با غیرتو محرم نشود

 

شرح صدری بده ای شاه که دروادی صبح

 

نفس سوخته هم خانه ی شبنم نشود

 

لب حیرت به غزل خوانی اگر بازشود

 

فرصت آنکه  دگرباره ببندم نشود

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 17:40 توسط حمید خصلتی|

 

یک رکعت رباعی:

 

 

از نور زمین و آسمان می گویند

 

از لحظه ی قد قامت جان می گویند

 

انگار بهار می تراودوقتی

 

از آبی گلدسته اذان می گویند

 

 

 

 و یک رکعت غزل:

وه چه شور است که افتاده در این پرده ی ناز

 

و جهانی شده  مدهوش درآیینه ی راز

 

غنچه  از روشنی صبح گرفته ست وضو

 

شبنم  آهنگ سفر دارد با دست نیاز

 

همه ذرات زمین مست به جادوی نسیم

 

قاصدک بار سفر بسته از این روزنه باز

 

تا کجا خنده ی دلدار فرو می ریزد

 

لحن قد قامت یار است چنین زمزمه ساز

 

باغ درحال قیام است به آهنگ اذان

 

بزم دیدار و حضورست بخوانیم نماز

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 4:52 توسط حمید خصلتی|

 

حس بارون زده برگرد به دامان بهار

 

 

نم نمک کاش بریزد غزل از گیسوی یار

 

 

مست باشد اگر از زمزمه ی باور خویش

 

 

یا به دیوانگی  از خوشه ی خورشید خمار

 

 

بر لبش  دخترک باغ طرب آویزد

 

 

 وشب استاره ی ناهید شود آینه دار

 

 

 رنگ در رنگ شکوفا شود از طرح درخت

 

 

شاخه هایی که خزان برده به اردوی تتار

 

 

لب فرو بسته بنفش آبی دلداربه ناز

 

 

یا غم از حوصله ی دوست  درآورده دمار

 

 

هم نفس  باغچه هم زاد  طپش های شماست

 

 

حس بارون زده برگرد به دامان بهار

 

 -----------------------------

پانوشت: برای او که وقتی برخواهد گشت با لبخند

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 5:44 توسط حمید خصلتی|

 

(پلک اول )

 

دیدمت

 

به گونه ی دیگران

 

 یک بارهم

 

 بی آن که دروغ بگویم

 

***

 

 حلقه زدیم درنجابت شعر

 

  مثل بازی گرگم به هوا

 

 حالا گره می خورم

 

 به تکرار

 

در تاب گیسوان ات

 

 بالا میروم

 

 باحلقه های سیگاری که رها می کنی

 

 در برهوت لاابالی  جهان

 

 وبرای نامیدن ات سخت تنهایم

 

....

(پلک دوم)

 

می پراکنی برخاک

 

از عطر تنت

 

وشب بوهایی که تا انحنای باریک ساقه ات پایین آمده اند

 

به گونه ی دخترکان چین.

 

گمراه می شوم

 

 وبا کفش دوزک ها به بهبود زمین

 

فکر می کنم

 

حالا هر لحظه به سراغم می ایی

 

به گونه ی خواب های کودکی ام

 

 و م ن در گیر ودار این پرسش

 

می مانم

 

 همه ی بنفشه ها عاشق می شوند؟

 -------------------------------

حالا پانوشت دارد این شعر. پاس همدلی های دوست شاعرم در تغییرات این شعر

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 6:54 توسط حمید خصلتی|

  

حالا درفال  قهوه ی کولی های بالای شهر 

 

  تصویرت را مرور می کنم

 

 بی آنکه بدانی.

 

 و چقدر به ریزش درست قهوه ها دل بسته ام

 

 ترا با کدام آرزویم گره بزنم

 

که دست بلند باد در" سپندارمذ " به کشف تو بیانجامد

 

 می دانم اگر تو نباشی

 

حتی کولی ها بازارشان کساد می شود

 

 نگفتی من چندمین دیوانه ای هستم که  سراغت را می گیرد

 

 اما من می دانم

 

 تا امروز این سی و چندمین سال است که فال نیلوفر ی ام جواب نمی دهد

 

باید فالگیری بیاموزم.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 17:8 توسط حمید خصلتی|


بگذار که جان در قدم ماه بمیرد                    

         

این سوخته در جانب دلخواه بمیرد     

                      

افتاده دل از چشم بهار آور دلدار


زیباست جنون بر سر این راه بمیرد


چون دست شد از دایره ی آینه کوتاه


در جاده ی بی پنجره چون آه بمیرد


مرگ است غزل خوانی بی روی تو یارا


بگذار به زندان تو ای شاه بمیرد


وقتی سخن ازرونق گیسوی تو خالی ست


 شاعر چه قشنگ است که بی گاه بمیرد

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 3:27 توسط حمید خصلتی|

 

به تو

 

تا نگاه می کنم

 

از لای انگشتانم فرو می ریزد عشق

 

و تشنگی ام هنوز پا برجاست

 

به آبشار گیسوانت  خیره می شوم

 

شعر از سرم می افتد

 

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 6:34 توسط حمید خصلتی|

 

از چشمانت بپرس

 

که  سکوت را برلبهایم می ریزد

 

 و حالا شعر را

 

 ***

هنوز هم با نام تو دست وپایم را گم می کنم

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 17:49 توسط حمید خصلتی|

 

هنوز هم گاهی گم می شوم

 

 مثل بچگی های مادرم

 

که تابهشت  راه می رفت

 

 در خواب

 

و در برگشتن راه خانه مادر بزرگ را گم می کرد

 

 هنوز هم گم می شوم

 

چه مهتاب صدایم بزند

 

چه با میله ی قلاب بافی رو ی بینی اش ضرب بگیرد

 

و صدای رادیوی قدیمی پدر بزرگ گوش کوچه را کر کند

 

  و محمود شبانه فرار کند

 

 به سوسنگرد

 

 ووقتی که برگردد قدری بزرگ شده باشد

 

 راستی چرا محمود گم نمی شود

 

 وقتی که بر می گردد

 

 از سوسنگرد

 

 وقتی که بر می گردد

 

از کانال ماهی

 

 و چرا محمد رضا گم شد

 

 در جزیره ی مجنون

 

 و وقتی که پیدایش کردند

 

 در کیف مدرسه اش جا می شد

 

 بگو بعضی ها چرا اینقدر قشنگ گم می شوند

 

ساسان

 

 هنوز هم مادرش

 

 در سالگرد ورود آزاده ها

 

پای اتوبوس ها می ایستد

 

  و پیراهن پسرش را نشان می دهد

 

با شما هستم

 

 کسی را ندیدید با این پیراهن

 

 باد در پیراهن می ر قصد

 

اتوبوس ها ساسان را دست به دست می کنند

 

سبز

 

 سفید

 

 قرمز....

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:8 توسط حمید خصلتی|

 

ازآهنگ نفس تا دامنش الهام می ریزد

 

جنون از بارگاه باورش درجام می ریزد

 

چه رنگ است این که در رنگین کمان گیسوان دارد

 

چه شعر است این که از سرتاسرش ایهام می ریزد

 

پر از شوراست یا نور است یا من... من نمی دانم

 

اگر بی پرده می رقصد اگر ابهام می ریزد

 

خزان فصل غزل خیزی ست یا چشمان یارمن

 

شراب تشنه از آغاز تا انجام می ریزد

 

برابر می شود آیینه با جادوی رخسارش

 

و حالا یک نفر جان را به پای دام می ریزد

 

پریدن. لحن زیبایست در کار دگرگونی

 

طنین حیرت آمیزی که در اجسام می ریزد

 

نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 21:53 توسط حمید خصلتی|

 

شعر هایم هر روز رنگ عوض می کند

 

از وقتی پاییز چشمانت را دارم.

 

بی بهانه نیست خاکستری می شوم بی تو

 

نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:7 توسط حمید خصلتی|

 

ساعتم را باچشمان تو تنظیم می کنم.

 

پلک می زنی؟

 

ثانیه ها را زیبا می خواهم

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 18:14 توسط حمید خصلتی|

 

"تقدیم به لحظه های ناب  یک دوست"

 

آن جرعه ی نوشی که برانگیخته مارا

 

هم رازپریشانی گیسوست شما را

 

حرفی دو سه در دایره ای مست نوشته

 

 در رقص فرو برده شب پنجره هارا

 

حیرانی یک واژه ی آن لحظه ی نابیم

 

پر کرده اگروسوسه ای پاک صدارا

 

لب خوانی صبح ازل آویخته درمن

 

تکرارنفس های کسی آینه هارا

 

از بس به غزل گیجه گرفتار و اسیریم

 

ازخاطرمان برده شکرخند خدارا

 

باری برسان قطره ای از جام جنون خیز

 

آن جرعه ی نوشی که برانگیخته مارا

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 21:33 توسط حمید خصلتی|

 

امشب دوباره فرصت فالی مجدد است

 

شوری مکرر است مجالی مجدد است

 

شعری بخوان به ساحت عالیجناب دوست

 

حالا که وقت خواب وخیالی مجدد است

 

شاید به این بهانه حضوری ردیف شد

 

این هم غنیمت است وصالی مجدد است

 

دارد ترانه می وزد ازکوچه های شب

 

این عاشقانه نیست که حالی مجدد است

 

یک ریسه رو به ماه کشیده ست از لبت

 

مانند جاده های شمالی مجدد است

 

تفسیر فال امشب من عشق می شود

 

تکرار روشنی ست زلالی مجدد است

 

یک عمر لحظه ای ست که ازدست می رود

 

امشب دوباره فرصت فالی مجدد است

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 23:57 توسط حمید خصلتی|

 

هنوز شیطون

 

ولجوج

 

وشوخ

 

به عدد نیلوفرانی که بی تو کاشته ام

 

گیسو می پراکنی دیوانه،

 

درآستانه ی جنون ادواری ام .

 

وخورشید تا غروب به دنبال تو می دود

 

 و می رقصی وغروب می شود.

 

حالاعطر مریم هارا منتشر می کنی

 

دراندیشه ی هزار شاعر .

 

حیرت می ریزد

 

شعله می کشیم ما.

 

وهنوز نفهمیده ایم

 

که چقدر عاشق بودیم

 

وقتی برایمان سهره ها

 

انااعطیناک را به تکرار زمزمه کردند

 

بازگرد

 

 از پاگردی که برای بسیاری آشنا ست

 

و از پله ها برایم هجوم بیاور

 

قدری

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 4:31 توسط حمید خصلتی|


آخرين مطالب
» همه می گویند برمی گردی....
» پیاده
» دختر فرودین
» عطر بابونه
» شاعری در نافرمانی واژه های سخت گم می شود
» سپندارمذ از بالای پنج دری طلوع می کند
» لعل بدخشانی اندوه...
» با تو سفر .....حالا بی تو سفر
» پاییز بی بنفشه
» عکس
Design By : http://omidgonabadi.blogfa.com/